تبليغاتX
دنیای یواشکی یه شومپکت سردرگم

دنیای یواشکی یه شومپکت سردرگم

وقایع نگاری یک فرصت زندگی(به زودی در این مکان یک وبلاگ افتتاح میگردد)...

بدون تیتر

دیشب از مهمونی که برگشته بودم روحیه ام شدیداً خجسته و خاطرم به شدت منبسط گردیده بود...

اما چند ساعت هم پایدار نبود

از دیشب تا الان نخوابیدم

یعنی در واقع خوابم نبرد

از بس فک کردم مغزم داره متلاشی میشه...

نمیدونم

شاید فعالیت های عشق آمیزم با آقای Eros به حالت تعلیق در بیاد!!

ولی به هر حال ته این ماجرا هر چی بشه من به این نتیجه میرسم که آیا همیشه باید توی زندگی صادق بود یا نه؟!!

روایت شده که فصل اول کتاب عشق صداقته...

نمیدونم

شاید فصل اول کتاب جدایی هم صداقت باشه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 12:6  توسط یه شومپکت سردرگم 

یه شب خیلی خوب

دیروزصبح

 صبحش با مامانه دونفری زدیم بیرون از خونه

مهم ترین نکته ی مثبتش این بود که مامانه تصادف نکرد

هیچ کجا رو رو هم نزد آباد کنه

آخه هر وقت میریم بیرون نیس که خیلی تو رارندگی ماهره میزنه یه جا رو خرّم میکرد!!

ماشین رو هم به راحتی پارک کرد و هیچ مشکلی نداشت...خدا رو شکر...

اول حسابی گشتیم و گشتیم و مامانه هم هی غُر زد و هی غُر زد که من همیشه آخرین مغازه خرید میکنم، بالاخره هم متاسفانه از این دستبند حلقه ای هایی که طلا دو رنگه اندازه مچ من گیرمون نیومد منم بالاجبار یکی دیگه خریدم که سر این قضیه خیلی معطل شدیم بعدش رفتیم و من واسه حسابدار عزیز که تازه از حج اومده  کادو خریدم و بعدش هم رفتیم یه کم خرت و پرت خریدیم و مامانه هم چون روزه بود همه اش رو بارِ من کرد.

دیگه خریدا تموم شده بود ما هم تصمیم گرفته بودیم که بریم سوار ماشین بشیم برگردیم خونه یهو یکی از دوستای خانوادگی مون رو دیدیم دخترش گفت ارشد دانشگاه تهران قبول شده و چون ما با هم دوستیم من یه عالمه خوچحال شدم.

بعدشم اومدیم خونه دیدم باباهه دستش درد نکنه ناهار غذای مورد علاقه ی من (که البته غذای مورد علاقه ی خودشم هست ) رو درست کرده بود.

 

امروز عصر

 واااای خدا جونم من چقد خوچگل شدم

پاتوقم شد جلوی آینه

هی میرم هی میام

هی ژل میزنم هی تافت میزنم

میبندم

باز میکنم

واااای خدا جونم من چقد خواستنی شدم

از یه سال بیشتره که صبر کردم موهام بلند بشه برم یه مدل مامانی بزنم

یه کم گشتم توی نت اگه عکسی شبیه موهای من پیدا میشه بذارم ولی از هیچ کدوم از عکسا خوشم نیومد

عکس خودمم هم که به دلایل شرعی نمیتونم بذارم!!

 

امشب

 رفتم خونه ی حسابدار عزیز مهمونی.

همه ی مهمونا دوستای دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستانم بودن

حسابدار عزیزم هم خیلی لاغر شده بود که ما هم حسابی دستش انداختیم که عاشق شده و اینا

کپل جان هم لاغرتر شده بود اما روحیه اش خوب بود.آخه کپل دو ماه پیش بعد از اینکه یه سال که عقد کرده بود از نامزدش جدا شد آخه پسره مشروب میخورد و GF داشت اونم به میزان فراوان!!

به روایتی کپل ناکام شد.

قدیمی ترین رفیقم هم که از همه بیشتر دوسش دارم و بهش میگم سپید برفی اونم پارسال عقد کرد اما ما تازه عکس و فیلمای عروسیش رو می دیدیم به نظر میرسه که نامزدش از نامزد بچه های دیگه خیلی سَرتره آخه آقای مهندس هم یه عالمه خوشتیپ و خوچگل بود و هم اینکه یه عالمه باکلاس و پولدار بود خدائیش یه جشن عقد گرفته بودن که همه فک میکردیم عروسیه که اینقد مفصله اصلا همین جشن اولین سالگرد ازدواجش اندازه چند تا جشن عروسی بود یه عالمه کادو بهش داده بود درحد  تیم ملی!!

چشم چمنی هم که نامزد کرده اونم با داداش یکی از بچه ها و خونه شون رفته شیراز و جاش یه عالمه خالی بود و نکته ی بامزه اش اینه که چشم هر دو تا شون سبز رنگه.

همین دیگه فقط چشم چمنی و سپیدبرفی متاهل شدن، کپل هم که طلاق گرفته.

راستی قضیه سپید برفی عشق و عاشقی بود.

از اون لیلی و مجنون بازی هایی که از دوران پیش دانشگاهی شروع شد.

یه ده دوازده باری رفتن خواستگاری تا بابای سپیدبرفی رضایت داد!!

آخه آق مهندس خیلی میخواستش.

بابای سپیدبرفی هم چون دلش میخواست دخترش بشه عروس عموش دو سال بود که رضایت نمیداد.

 

 

 

 

پی نوشت:

امشب همه خیلی خوش خوشان بودیم و کلی خندیدیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 23:21  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

کوتاه ترین خواستگاری عمرم

خانومه به من : شما دختر بزرگه ی خانوم " ج " هستی؟

من به خانومه : اوهوووم!!

خانومه به مامان : نمیخوای دخترت رو شوهر بدی؟؟

مامان به خانومه : نه...دخترم تازه دو ترم رفته دانشگاه.

خانومه به مامان : داداش من مخالف درس خوندن و کارش نمیشه.

مامان به خانومه : برادرتون چیکاره هست؟؟

خانومه به مامان : پولداره!!!

مامان به خانومه : نه دیگه...دخترم اصلا قصد ازدواج نداره...حداقل 3 سال درسش مونده 2 سال هم طرحش.

من توی دلم به خانومه به مامان به همه : من تصمیمم رو گرفتم آقای Eros رو میخوام... تمام!!

 

خانومه خداحافظی کرد ُ رفت.

 

من به مامان : مامانی پولداری هم شغله؟؟!!!

مامان به من : آره... از اون شغل ها که تا آخر عمر بیمه ات میکنن!!

من به مامان : خب میخواستی شوهرم بدی برم!!

مامان به من : سرمم بره به همچین آدمایی نمیدمت!!

من به مامان : مامان من خیلی دوسِت دارم

مامان به من : دستت درد نکنه!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 13:48  توسط یه شومپکت سردرگم 

پیاز داغ

تصور کن حالا نزدیکیای افطار که میشه تو خونه ی ما چه اونایی که روزه باشن و گرسنگی تا مغز استخون شون هم رسیده چه من که روزه نمیگیرم همگی هجوم میبریم تو آشپزخونه.

 

 

مامان داشت آش رشته رو هم میزد بابا هم داشت مثلا کمک میکرد و پیاز داغ درست میکرد من رفتم کنار بابا وایسادم میخواستم بگم: بابا شعله ی زیر پیاز... رو کم کن نسوزه

خدای من هر چی به این مغز نداشته مون فشار آوردیم اسمش یادم نمیومد

هی تو ذهنم میگفتم پیاز گرم؟ پیاز پخته؟ پیاز سوخته؟ پیاز طلایی؟ پیاز برشته؟ پیاز بلال؟

دیدم نه اصلا اسمش یادم نمیاد

رو کردم به مامان و گفتم مامان اینایی که بابا داره درست میکنه اسمش چیه؟؟ پیاز گرمه؟؟

حالا شما قیافه ی مامانم رو تصور کن که هی به گاز نیگاه میکرد و هی با خودش فکر میکرد آخه این دختره داره روی گاز چی چی میبینه!!

یهو گفت : اینجا که جز آش رشته و پیاز داغ چیزی دیگه نیست اسم چی چی رو نمیدونی؟؟

شومپکت: آهااااان آره درسته...پیاز داغه اسمش...یادم نمیومد...

بابا هم رو کرد به مامان و گفت: میبینی از بس که دخترمون آشپزی میکنه دیگه اسم غذاها تو ذهنش نمیمونه...هِی...پیاز گرم...

مامان: دختر تو اگه شوهر کنی که هفته ی اول هر جفتتون از گرسنگی میمیرید!!

شومپکت: تو از کجا میدونی که اون آشپزی بلد نیس؟؟!!

مامان: تو از کجا میدونی که آشپزی بلده؟؟ (میخواست حالا مچ گیری کنه که آره تو پسری توی ذهنته و تازه خبر هم داری که آشپزیش خوبه و اصلا شاید دست پختش هم خورده باشی!!)

شومپکت: از همون جا که تو خبر نداری!!

             مامان جون این روزا هر پسری تو دوران دانشجوئیش کدبانوی خوبی میشه!!

مامان: اِ پس دانشجوهه؟؟

شومپکت: کی؟؟

مامان : همون که آشپزیش خوبه، کدبانوهه!!

شومپکت : چی فک کردی!! تازه این فقط یکی از هنراشه!!

مامان: از وقتی خوابگاهی شدی خیلی بی چشم و رو شدی!! ازدست در رفتییییییییی!!

بابا : بیچاره!!

شومپکت : کی؟؟

بابا : همون...کدبانوهه!!

شومپکت (با تکیه بر اعتماد به نفس کاذبم!!) : هر آدمی یه عیبی داره، منم لابه لای این همه حُسنی که دارم!! یه عیب کوچولو دارم، اونم عدم تسلط کافی (وگرنه تسلط لازم رو که دارم!!) بر امر شریف آشپزیه!!

مامان : فقط همون که گفتم، هر جفتتون هفته ی اول از گرسنگی میمیرید.

شومپکت: من فقط یه سوال پرسیدمااااا...ببین چقدر بزرگش میکنید...

 

 

 

پی نوشت : نمیدونم چرا بعضی وقتا اسم چیزای الکی یادم میره!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 13:46  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

یعنی آقای Eros شک داره به من؟؟؟

1

راستش رو بگم من آقای Eros رو خیلی دوسش دارم، و عشقم به اون داره روز به روز بیشتر جون میگیره

و آتیشی تر میشه، اما خب منم مثل خیلی از دخترای دیگه واسه ام ابراز علاقه سخته، در عوض دلم میخواد آقای Eros  هی صبح تا شب، وقت و بی وقت واسه من لاو بترکونه و قربون صدقه ام بره!!

یه چیزی در حد اینکه منو بذاره رو سرش حلوا حلوا کنه!!

 

2

دیشب میپرسه که درمورد من به چه نتیجه ای رسیدی؟

منم یه جورایی پیچوندمش که آره حالا کو تا گوساله گاو شود من الان اصلا به تو و ازدواج با تو فکر نمیکنم

ـــ ارواح عمه ام ـــ حالا خدا بهتر میدونه که من تا رنگ و مدل لباسای عروسیمون هم تعیین کردما...

+ عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش

 

3

همون دیشب دقیقا ساعت 1:11 آقای Eros به جای اینکه بره مسواکشُ بزنه بگیره بخوابه sms زده که :

نمیدونم چرا ولی میخوام بدونی عشقم بهت پاکه و دوست دارم اگه بیوفایی قراره باشه بهتره همین حالا باشه_چند روزه حس خوبی ندارم ولی همیشه یه چیزی بوده که حسم این جوری بوده

حدس زدم حالا دیگه نوبت اونه که میخواد ناز کنه و خودشو واسه ام کمی لوس کنه واسه همین منم راستشُ گفتم که دوسش دارم و قول میدم تا ابد مال اون باشم.

 

 

مخصوص آقای Eros نوشت:

نامرد من دیشب واسه ات بوس فرستادم شب بخیر هم گفتم ولی تو جواب ندادی چرا؟؟؟؟؟

 

 

 

:=======================================
=============###======##=======###======
=======#======##======##======###=======
======###=====#############==###========
========##=####===========#####====###==
========###===================######====
==###==##=======================###=====
===####===========================##=##=
====##====================###======###==
====#===================#######=====#===
===##===================########====##==
===#=====####===========#######======#==
===#======###==============##========#==
===##===========================#===##==
===##==========================#====##==
====##=======================##====##===
=====##==####============####=====##====
======##====##############=======##=====
=======###=====================###======
==========###===============###=========
============#################===========
===================###==================
===================###==================
===================###==================

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 15:1  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

نامجو

لا به لای ترانه های محسن نامجو جملات زیادی پیدا میشه که آدمو حسابی میبره تو فکر اما این جمله یه چیز دیگه اس...

میشه درباره اش حسابی نوشت و مانور داد...

 

هستی از ما آلت خورده است و ما از هستی...

 

 

 

 

اینم یه قسمتی از آهنگ ای کاش که حیفم اومد نذارمش

دست بردار از این میکده‌ی سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری...
که فقط،
فکر کنی بهتری...


+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 15:0  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

فلسفه

افلاطون عقیده داشت حقیقت به دو بخش تقسیم شده است:

یک بخش جهان محسوسات است،که شناخت ما از آن از راه کاربرد حواس پنجگانه (ناقص یا تقریبی) است و بنابراین نمی تواند چیزی جز ناقص یا تقریبی باشد. در این جهان ِحسّی همه چیز ثابت و دائمی نیست.در جهان محسوسات هیچ چیز هستی ندارد،چیزها می آیند و می روند.

بخش دیگر، عالم ِ مثال است، که نسبت بدان با کاربرد عقل می توان شناخت حقیقی داشت.عالم مثال را نمی توان با حواس ادراک کرد، اما مثال ها جاودانی و تغییر ناپذیرند.

روح قلمرو عقل است  و می تواند عالم مثال را دریابد.

روح پیش از انکه در جسم حلول کند وجود دارد، اما همین که در بدن انسان جای گرفت، همه ی مثال های اعلا را از یاد می برد. آنگاه فرآیندی شگفت انگیز آغاز می شود. بشر جهان طبیعی را که می بیند خاطره ای مبهم در روحش جرقه میزند و همین در روح حسرت بازگشت به جهان اصلی را برمی انگیزد و این حسرت همان عشق است.

 از این پس، جسم و تمامی جهان ِ محسوسات ناقص و بی اهمیت می نماید و روح آزمند است که بر بال های عشق به عالم مثال پرواز کند و حسرت دارد که از زنجیز تن برهد.

از رمان دنیای سوفی- اثر یوستین گردر

 

 

پی نوشت: این پست رو نوشتم پز بدم که آره منم فلسفه میخونم

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:58  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

آآآآآآآآآی

و دوباره خزان شد

 اَه...لعنتی...

این حساسیت نمیذاره از شروع پاییز لذت ببرم

با اینکه بچه ی 21 امین روز فصل بهارم ولی به ترتیب عاشق زمستون، پاییز، و بهار هستم و بین فصل های خدا فقط از تابستون دل ِ خوشی ندارم که اینا همه اش به خاطر اینه که  بچه ی منطقه ای گرمسیرم.

سرفه های هماهنگ و موزون

عطسه هایی رعد آسا

کله ام بزرگ شده در حد یه کوه تا حدی که وقتی گردنم رو می چرخونم سنگینیش منو اذیت میکنه

فک میکنم چشام ضعیف تر شده

پیشونی و سینوس هام درد میکنه

زیر ابرو هام در اومده ولی به علت کسالت احوال حوصله خوچگل کردنش رو ندارم

سیبیل هامُ که نگوووو...میو میو شدم...

مَماغم شده شبیه یه لبوی سرخ نیم پخته و دائم داره چیکه میکنه

لبام خشکیده و ورم کرده

وااااااای...چه قیافه ی درب و داغونی...

صدام شده مث پسرایی که تازه وارد دبیرستان شدن

گوشام هم گرفته که علتش بر هم خوردن تعادل هوا در دو طرف پرده ی صماخ گوش درونیمه!!

حس اعلامیه ای رو دارم که یه موتور1000 با سرعت از روش رد شده باشه... یه کوفتگی عمیق توی کل بدنم...

چشامو که میبندم استامینوفن و آموکسی سیلین دارن تانگو میرقصن، آنتی هیستامین و آدلت کلد و دیفن هیدارمین هم کُردی

از آمپولم میترسم، واسه همین خودم رو بستم به داروهای خوراکی

مخلوطی از عفونت و سرماخوردگی و حساسیت فصلی

حالا بازم خدارو شکر که آنفلوآنزای نوع  A معروف به خوکی نگرفتم

اگه اینجوری باشه پاییز به دلم نمیشینه

هاااای...مُردم...الهی نفله شن این ویروس ها...

 

 

پی نوشت: این پست رو 18 ام نوشتم اما الان آپ کردم

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:57  توسط یه شومپکت سردرگم 

یکی از عقاید من

من معتقدم:

 

دین: برنامه ای برای زندگی بشریت که از سوی خداوند طی دوران مختلف تکامل یافته و به وسیله ی پیامبران بر بشریت ابلاغ شده است.

 

زندگی: شامل ابعاد فردی، اجتماعی، فرهنگی، هنری، مذهبی، اقتصادی، سیاسی، ورزشی و هزارتا بُعد دیگر

 

نتیجه: دین باید در همه ی ابعاد زندگی وجود داشته باشد

 

>>> جدایی سیاست و سینما و ورزش و ... از دین و چه بسا تضاد آنها با دین کاملا بی معنیه.

 

کسی نظر دیگه ای د اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:57  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

حرف درگوشی

تصمیم گرفتم این پست رو الان بنویسم که پریود نیستم و عقلم درست کار میکنه تا شرحی داده باشم بر احوالات روزهای قرمز زندگیم یکی دیگر از مصایب دختر بودن.

 

اخلاق: سگیـــــــــــــــسم

حال و حوصله: چس مثقــــــــال

اعصاب: دریــــــــــــغ از حتــــــــــتی یه دونه نـــــــــورون

افسردگی: یه شدیـــــــــــدی میگم یه شدیــــــــــدی میشنویـــــــــا

دلم: تنگـــــــــه میشه + شور میزنـــــــــــه

درد: واویــــــــــلااااااااا... از درد زنی که بخواد با زایمـــــــــان طبیعی فیــــــــــل دنیا بیاره هم بیشتــــــره

غذا: نوافـــــــــــن جووون + ترامـــــــــــــادول ِ عزیزم

آرزو: هم آغــــــوشی با جنــــــــــــاب ملـــــــــــــــک المــــــــــــوت عزارائیـــــــــــــل اعظــــــــــم

مجرم: خب اینکه تابلوهـــــــــــه من پریودم بقیه مقصرن!!

 

 

القصه من در سال حداقل 12 بار پریود میشم که هر بار هم حداقل 6 روز طول میکشه یعنی به روایتی سالی حداقل 72  روز اوضاعم خین و خین ریزیه!!

 

هر بار هم که میخوام پریود شم از چن روز قبلش نشانه هایی حاکی از PMS  شدید ظهور میکنن و کلهم اجمعین هر بار این نشانه ها حداقلش به مدت 5 روز زندگی خودم و اطرافیانم رو سگی میکنن در نتیجه من در سال حداقل 60 روز کاملا سگ هستم و علاقه ی غیر قابل وصفی به داد و بی داد و پاچه گیری و فحش و دعوا پیدا میکنم واقعا این 60 روز من خیلی احساس نابودی میکنم و همه اش دلم میخواد خودکشی کنم

روانیه روانی میشم

حس میکنم تنها ترین بشر خلق شده ی کره ی زمینم

دلواپس و مضطرب و افسرده میشم

حوصله ی هیچ بنی بشری رو ندارم و کلا از همه متنفر میشم

اگه کسی نباشه که از نظر روحی منو درک و کمک کنه (به قول مشاوری که واسه همین قضیه رفتم پیشش: روحیه ات رو تغذیه کنه) واقعا اون روزا میشن سیاه ترین روزای عمرم

 

چن وقت پیش رفتم دکتر تا چاره ای بیاندیشیم، میگفت باید هر بار که پریود میشی واسه کاهش دردای جسمی و روحیت دارو بخوری که من ترجیح دادم فعلا به دارو وابسته نشم.

 

ترم 1 که بودیم یه بار یکی از اساتید سر کلاس رو به پسرا کرد و گفت در آینده اگه همسرتون توی دوران پریودی تقاضای طلاق هم داد شما تعجب نکنید، بعد به ما دخترا اشاره کرد و گفت این طفلک ها اون روزا عقل شون از کار میافته و با دیوونه بحث کردن هم جایز نیست!!!

 

بین دوستام تنها کسی که علائم PMS اِش اینقدر شدیده من ِ بدشانسم!!

حالا دردای جسمیش به درک آدم چن تا مسکن قوی میخوره ولی دردای روحیش به قدری شدیده که من هر بار چن روز واقعا از زندگی ساقط میشم و از نظر احساسی حسابی فرو میریزم.

 

 

پی نوشت:

اگه در سال همه اشکایی که من تو این روزا میریزم رو جمع  میکردم باهاش میشد یه دریاچه ی نمک راه انداخت...یکی نیس بگه آخه دختر اشک ریختنت دیگه واسه چیه...

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:56  توسط یه شومپکت سردرگم 

یه دوست استثنایی

همیشه این حقیقت که یه دوست وارد زندگی آدم بشه که همه ی دنیاش رو دگرگون کنه رو فقط توی کتاب ها خونده  و توی فیلم ها دیده بودم.

تا اینکه دستِ بر قضا آذر ماه پارسال به صورت کاملا اتفاقی با یه دوستی آشنا شدم که تمام زندگیم رو عوض کرد، یه تحول اساسی میگم یه تحول اساسی می شنویا!!

به تمام ابعاد زندگی من خط داد

منو از سردرگمی بیرون آورد

هویت گمشده ی منو بهم برگردوند

تفکراتم رو نظم داد

اولین آدمی بود که تو زندگیم منو کاملا میفهمید

یه آدم خیلی خاص و من تا ابد مدیونشم

آدم آزاده ایه

الان این دوست من برای همیشه از زندگی من رفته (زبونتون رو گاز بگیرید نمرده که فقط رفته)

ردپاشُ روی قلبم حس میکنم

دلم میخواد داد بزنم:

ممنون به خاطر همه ی چیزیای خوبی که به من بخشیدییییییییی

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:55  توسط یه شومپکت سردرگم 

لبخند زورکی

وقتایی میشه کسانی که عزیز ترینای زندگی مون هستن ناخودآگاه میزنن  و شخصیت آدمُ با حرفای نسنجیده شون له و نابود میکنن

دست خودشونم نیستا

ولی در عرض جیک ثانیه اشک آدمو درمیارن

اون وقته که با وجود یه بغض کشنده تو گلوم من هی لبخندایی زورکی میزنم هی لبخندای زورکی میزنم...

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:54  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

مزاحم تیلیفونی

در عمرمان دوتا مزاحم تیلیفونی خارق العاده داشته ایم که توی کفشان مانده ایم

مشاهده بفرمائید:

 

بی حساب ترین حرف منطقی

اندر زمستان گذشته یََک مزاحم تیلیفونی بود که روزی هزار تایی sms و miss  میزد و بسی ابراز تعلق خاطر به بنده می نمود. ما نیز چون همیشه، بی محلی طی می کردیم و با خود می اندیشیدیم که یارو بعد از بسی زرت و پرت نمودن خودش خسته می شود می رود پی کارش. اما آن یارو به معنای واقعیه لغت، سیریش بود. القصه ما تصمیم گرفتیم اینبار که زنگید او را Reject ننمائیم تا ببینیم حرف حسابش چیست؟؟

میگفت تو اولین دختری هستی که جلوی این همه sms و miss  زدن ِ من واکنش نشون نمیدی

میگفت بین رفقاش استاد زدن مخ دختراس اما هیچ راهی روی من اثربخش نبوده

مرتیکه ی الاغ ِ چیز خُل میگفت حالا که اینطوره باید بشی زن من!!

منم همچین زدم تو برجکش و دهنش رو آسفالت نمودم که طرف رفت و به درک اسفل واصل گردید...

 

این دور و زمونه انگار فنچ ها هم عاشق می شوند

یه فنچ ِ اول دبیرستانی شده بود مزاحم تیلیفونی وهی زرت و زرت لاو میترکوند، صبح که بیدار میشدم به گوشیم نیگا میکردم یا خدا یهو میدیدی شونصد تا sms  زده بود.

اینم از اولین و آخرین مکالمه ی تلفنیمون که منجر شد شرش از سرم کنده شه

فنچ مذکور: سلام خانومی!! (طرز حرف زدن یه بشر مذکر 14 15 ساله رو داشته باش)

شومپکت: دِریده ی بی شرفِ گوزووو (حالا طرز حرف زدن منم داشته باش) من همسن مامان بزرگتم تو خجالت نمیکشی

فنچ مذکور: (نه گذاشت و نه برداشت ) عزیزم عشق سن و سال نمیشناسه!!

شومپکت: پس خیلی خره...

فنچ مذکور: تو واسه ام مثل سوسانواییییییییی

شومپکت: چه جالب تو هم واسه من مثل خر ِ پرین تو سریال باخانمان ها هستی

فنچ مذکور: داد نزن من فقط میخوام باهات دوست شم کاری که ندارم باهات

شومپکت: گوشی رو بده اون مامان ...ات (واقعا فحش بدیه نمیتونم بنویسمش!!) تا بپرسم تخمه ی کدوم حرومزاده ای که تو این سن اینقد بی شرم و حیا شدی؟؟

فنچ مذکور: با اشک و زاری واسه همیشه گوشیش رو قطع کرد

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:53  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

 

چن وقت پیش روی وبلاگ یه دختر فاحشه 23 ساله خوندم که گفته بود

 

 

میخوام آرمانها و ارزشهای زندگیمو عوض کنم!

میخوام به جای اینکه زندگیمو بر اساس هدف و ارزشها تغییر بدم...ارزشهامو بر اساس روش زندگیم تغییر بدم!

 

 

خیلی حرف بزرگیه ها

بعضی ها تو 90 سالگی هم به این نتیجه نمیتونن برسن

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:52  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

براي تعيين رئيس، اعضای بدن گرد آمدند
مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواندند كه ماییم پيام رسان به شما ، كه بي ما پيامي نيايد
ريه بانگ بر آورد هوا، كه رساند؟ .... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
و هر عضوي به نحوي مدعي، تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوي رياست كرد

اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند.

 اختلال در كار اعضاء پديدار گشت.

روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسيد


نتيجه اخلاقي
چون لازمه ي رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست كند.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:51  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

وقتی که یه شومپکت سردرگم هم عاشق شود...چه شود!!

داشتم زندگیمُ میکردما

 ولی مگه میذارن این جماعت ذکور!!

آسایش از نظر من یعنی وقتی که آدم تو زندگیش جنس مخالفی رو نداره که واسه اش لاو بترکونه  

ولی مگه میذارن این جماعت ذکور!!

بیست سال توی این نوع آرامش زندگی کردم و به هیچ ننه قمری پا ندادم     و هیچ مذکری روآنفولوآنزای خوکی  خودمم حساب نکردم  

ولی مگه میذارن این جماعت ذکور!!

10 ماهِ آزگار به هر زبونی که بلد بود  با هر وسیله ای که دم دستش بود  با هر کلکی که به ذهنش می رسید   مستقیم و غیر مستقیم میگفت:

- دوسم داره 

- همه ی فکرش منم

- از بچگی     دلش میخواسته من مال اون شم  (از همون بچگی هم دِریده بوده هااااا!!!)

و با هزار و یه قسم و آیه و اس ام اس به قول خودش التماس میکرد  

من نمیخواستم بفهمم

تا اینکه مرداد ماه 1388

کم آوردم

اسلحه ام رو گذاشتم رو زمین

قلبمُ دستم گرفتم

و جلوی اینهمه عشق و سرسختی که واسه به دست آوردن من نشون میداد

زانو زدم

خیلی پر رو بودم

بهش میگفتم دوسش ندارم       ولی اگه یادی نمیکرد ازم از دستش ناراحت می شدم

دلم از جاش حرکت کرده

آسایشه به هم خورده

الان دیگه منم دوسش دارم        

میخوامش    

دلتنگشم 

دوس دارم برم    ببینمش

ولی نمیشه

چن روز دیگه هم میرم تهران واسه امر مقدس تحصیل

اووووو...تا عید نمیبینمش    

اصلا ببینمش که چی   

واسه نگه داشتن حرمت فامیلی و تظاهر به unfeeling   

یه سلام خشک و خالی و از کنار هم رد شدن 

رابطه مون فعلا MP3  هست!! 

تلفنی  

خب دوریم از همدیگه

همینش هم غنیمته!! (تو رو خدا ببین کی داره این حرف رو میزنه، فمنیست ترین دختر فامیل!!)

اون عاشق نیست

جنون داره!!

دیوونه اس

اقبالش برگشته

وگرنه گلوش پیش یه شومپکت سردرگم گیر نمیکرد  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 23:50  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

من باز می گردم

 

من باز می گردم

دورها را نزدیک می کنم

از فاصله ها عبور می کنم

به تنهایی ها پشت پا میزنم

نقابی بر چهره ی دلتنگی ها می کشم

و غربت را با تمام آلامش بر جای می گذارم

 

من باز می گردم

هنگام بهاران

با جریان برف آب شده ی کوهساران

با طراوت سبزه های مرغزاران

و با طنین ترانه ی بلبلکان

آن هنگام که طبیعت گیسوانش را با شکوفه های بادام

                                            با شقایق های وحشی و

                                            با گلبن های سوسن تزئین می کند.

 

من باز می گردم

و برایت قلبی می آورم که در گذر روزگار به یاد تو

                                                    با آوای گرم تو و

                                                    در انتظار دیدار تو تپیده و جان گرفته است

 

من باز می گردم

حتی اگر آتش عشق مرا به هوایی دیگر کشته باشی

حتی اگر گرد عشقم را هم از دریچه های قلبت زدوده باشی

حتی اگر چشمان لیلی دیگری را گوشه ی دفترچه ی ذهنت به تصویر کشیده باشی

حتی اگر در لابه لای روزمره گی هایت مرا از یاد برده باشی

 

و اکنون من باز گشته ام

آخرین تکه های قلبم را از حصار سینه بیرون می کشم و

این بازیچه عشق آلود

   این خاطره درد آلود

       این ته مانده ی عشق

           این ثمره ی رنج روزگاران

                 این دل مالامال از احساسم را

به احترام بهاران

به احترام کوهساران

به احترام مرغزاران و

به احترام بلبلکان

                                به یاد شکوفه های بادام

                                به یاد شقایق های وحشی و

                                به یاد گلبن های سوسن

به جهان

   به زمان

       به پدرم آسمان و

           به مادرم زمین تقدیم می کنم

تا دیگر به خزانی که شاخ و برگ های عشقم را از روحت ربود اجازه ندهم که سایه ی برگریزانش را بر گیسوان طبیعت نیز بیافکند.

 

و اینچنین بهار را

            زندگی را

            طراوت را و

            عشق را جاودانه میکنم

 

من دوباره باز می گردم

نزدیکی ها دور می شوند

فاصله ها ظهور می کنند

تنهایی بر دلم پشت پا میزند

نقاب دلتنگی بر وجودم کشیده می شود

و غربت مرا با تمام آلامش به کام خود فرو می برد

 

پی نوشت:

من این متن رو توی ۱۰ دقیقه نوشتم

واسه اولین بار یه رکورد خوب بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 20:5  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

درد هایی به عظمت کل تاریخ بشر

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 12:40  توسط یه شومپکت سردرگم 

سندروم عاشقیسم باکتری ثانیه ای...

 

نووووچ...اصلا فک نکنین که من به این بیماری مبتلا شدم و حالا میخوام شما رو در غم این مرض صعب العلاج خود شریک نمایم...
نه خیر...ما یه بار در حد واکسن و ایجاد مصونیت علیه میکروارگانیسم عامل این بیماری درگیر شدیم که اونم همچین آنتی بادی های خون مون ُ برد بالا که توی دلمون حداقل تا هزار سال آینده زلزله نمیاد...

چی بگم مادر جان...دیدن برخی رفقا که عشقُ حالش رو واسه خودشون نیگه میدارن و غُرزدناش رو میارن پیش ما ،انگیزه داد و آخرالامر قلم درنهادیمُ و طبق معمول ناخواسته اظهار نظر نمودیم
و اما حکایت چنین آغاز می گردد که:

یه روزی یه جوون شماره 1 که اصلا جنسیتش هم مهم نیس و دپسردگیه غلیظ گرفته (حالا به هر دلیلی) و حالشم اصلا خوب نیس،داره قدم میزنه که البت این متر کردن هم هر جایی میتونه باشه اعمم از خیابونُ دور میدونُ وسط بولوارُ توی یه مجتمع تجاری شیکُ شایدم نت و چت رومُ یا حوالی گوشی تلفن خونه شون و...

ازقضا یه جوون شماره 2 که اینجا دیگه جنسیتش واقعا مهمه و الزام در اینه که جنس مخالف باشه و خیلی هم مهربونُ بااحساسُ ایناس.عدل جلوی پاش سبز میشه که این سبز شدگی هم بنا بر نظر طرفین در روزهای اول، کار خدا و سرنوشت و تقدیره که آدما رو به هم میرسونن و بسی فرخنده و مبارک و کور بشه اونی که نتونه ببینه...

پس از این آشنایی آسمانی و اینکه جوون شماره1 مکانیسم باز کردن مائده ی دلش رو آغاز نمود و جوون شماره 2 هم به خوبی نقش یه همراهُ همرازُ همدمُ به اضافه همسر آینده رو بازی کرد این دو جوون قصه ما در عرض باکتری ثانیه تریپ لاو میگیرنُ بلافاصله دیوان حافظ میخرن...زمان سپری میشود و هی روز به روز بر میزان دل و قلوه ی مبادله شده از طرق مختلف افزوده میشه (آخه این روزا عصر ارتباطاته و علم پیشرفت کرده و یه چیزی زاییده به اسم تکنولوژی!!) وکار طرفین دیگه از انفجارلاوُ گل رزمخملیُ عروسک قلبیُ کافی شاپ و کوه و در نهایت بیپ بیــــــــــــــــــــپ بیـپ میگذره(ما تو خونه مون بچه ی زیر 18 سال داریم یهو میاد میخونه،باهاس رعایت کنیم)
ظاهر قضیه که به به ...عشق است و صفا جای شما هم خالی نیس ابدا...تا اینکه این شیرینی ایام به مرحله دلزدگی میرسه (اصطلاحا بیماری از حاد داره مزمن میشه) و هر دو جوون شماره 1 و 2 دنبال یه بهونه ان واسه تلخ کردن اوقات و مکدر ساختن اعصاب، بازم خدا و سرنوشت به داد قهرمانان مذکور رسیده و جلوی ضرر را گرفته و آن دو کفتر را جدا میکنن اینجاس که جوون شماره ی 1 و 2 هر کدام به صورت جداگانه دپ میشن،اشک میریزن،کلاس گیتار ثبت نام میکنن،مجید خراطها گوش میدن و هزار ُ یه بامبول دیگه و یه جورایی مشکی رنگ عشقه و اینا...
خودشون رو بعد مدتی از حبس در اتاق آزاد میکنن باز میرن قدم بزننُ دوباره هی این سیکل تکرار میشه و...

پ.ن: برخی اینقد زبلن که به جای دوران جوانی از دوران انفجار هیجان(نو جوانی) این روند رو به رشد رو شروع میکنن

پ.ن: خدا به بعضی ها به جای دل ترمینال عطا نموده است

پ.ن: نقش من در این داستان علاوه بر نویسنده و راوی قصه،دستمال کاغذی اشک های جوون شمارهیک و دو نیز بوده است پس توجه کنید که من از نزدیک لمس کرده ام

پ.ن: بنا بر گزارشات واصله این بیماری هم اکنون اپیدمی شده است و به هیچ وجه هم در دوران جوانی قابل درمان نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 0:41  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

خاطره لطیف از دکتر علی شریعتی

 

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست


که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛


اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید .
و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!


… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :


زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.


وتازه فهمیدم که
خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند
ممکن است در خودش بوجود آید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 0:31  توسط یه شومپکت سردرگم  | 

عاشقانه ی تابستانی من

روحم خسته و تنها بود
خواستم عشق را لمس کنم
عاشق شوم
و با حرارتش روزشمار عمر را ورق زنم
مشتاقانه دل را گره زدم و بر آینه ی چشمانم کوبیدم
طنین شکستنش اعماق وجودم را به لرزه در آورد
آیییییی...
درد...
زخم...
خون...
دلم را بر دستانم گرفتم و به دیدار رزهای سپیدباغ زندگی رفتم
سه قطره خون عشق آلود را به خاک گل ها هدیه کردم
سرم را با فخر بالا گرفتم تا مهر سوزان نیز به تماشای آسمان بارانی چشمانم بنشیند
با دلی امیدوار و منتظر به باغ نگریستم
گلخندهایی بر لبانم شکوفا گردید
آآآآآآآه
زخم
درد
همه محو شد
باغ زندگی ام پر بود از رزهای سرخ رنگ

 

تقدیم به آقای Eros

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:15  توسط یه شومپکت سردرگم 

ادعاهای یک شورشی دل شکسته :

 

ای دنیا ای دنیای فانی ای گورستان رویاها ، ای گذرگاه تنگ بشریت ای آنکه نقابی از تجملات را برای فریب انسان بر چهره ی خود آشکار نموده ای تا پلشتی هایت را پنهان نمایی

سرخاب و سفیداب و خضاب تو دیگر در نزد من رنگی ندارد آرایشت دیگر تو را زیبا نمی نماید

بدان و آگاه باش که مکر تو اثر ندارد آنچنان دلم را شکستی که امشب به درون خود یورش بردم و قفس تعلق را گشودم و پرنده دل خود را رها ساختم هوشیار باش که دیگر در بند وابستگی هایت نیستم و به جمع شورشیانی پیوستم که از آغاز خلقت بشر علیه تو قیام کرده اند

فراموش مکن و بر خود خوشی راه مده اگر گاهی اوقات خیانت را در من دیدی که به سویت بازمی گردم آن را به حساب سردرگمی من بگذار چون دیگر قلبم برای تو نیست

من برده ی اندیشه ام را آزاد ساخته ام تا اذان پیروزی سر دهد او دیگر برای تو عمرش را تلف نخواهد کرد اکنون و در اوان جوانی دریافتم که تو همانند مردابی بشر را به دام می اندازی ولی آنقدر نیلوفران آبی را بر سطح خود مفروش نموده ای که هیچ کس نمی تواند بوی تعفن تو را استشمام کند

 تو لیاقت گریستن را هم نداری پس مروارید اشک هایم را به دستان تاجر تو نمی سپارم مرغ آرزوهایم دیگر فریب دانه هایت را نمی خورد جاذبه تو قادر نخواهد بود سیب سرخ زندگی ام را به زمین کوبد

 من بیدار شده ام و خواب رنگین تو دیگر نمی تواند وضوی نماز آزادگی ام را باطل سازد ای خنیاگر مکار، ساز خود را بگذار و از این دیار برو که دیگر آواز تو دلم  را به وجد نمی آورد و ای هم نبرد ناجوانمردم خنجرت را زمین بگذار که من از درون رویین تن گشته ام من امشب مهر بردگی تو را که در روز تولد بر پیشانی ام حک کردی پاک نمودم دشوار بود اما یاری ام کرد که اکنون توانسته ام مغلوبت کنم باور نداری به پیشانی آینده نمای من بنگر اثری از مهر بردگی نمی بینی و این همان شکست سنگین تو در برابر کوهستان اراده ی یک انسان است .

بشریت را دست کم نگیر قبل از آن که تو او را دستاویز و بازیچه خود سازی او تو را رها کرد و از زندانت گریخت و به سرزمین باقی پناه برد . گرچه او را در ابتدای ورودش در کنار دروازه ها دستگیر کردند اما او باز هم زندانی جهنم بودن را به سیاه چال های تاریک و ریاکار تو ترجیح می دهد .

من خود قادر نخواهم بود آن گونه که سزاوارش می باشی از تو انتقام گیرم و مجازاتت نمایم اما تو را به او می سپارم و منتظر می مانم تا نابودیت را در روز موعود جشن بگیرم .

او داد مرا از تو می خواهد وعده داده است زمین و آسمانت را دگرگون می سازد شب و روزت را یکی می کند خورشیدت را تاریک می نماید ترانه ات را مرثیه می کند زیبایی ات را ذوب می کند و تا آن روز دیگر به رویت نمی خندم لیکن از امشب نبردم را با تو آغاز می کنم ، طلایه دار ارتش من دلم می باشد و اندیشه ام تابلوی نابودیت را می نگارد و با تمام وجود طرح شکست تو را می ریزم .

امشب گذرگاه زمان است لحظه ای که من تو را از ذهن آشفته ام بیرون کردم تو به تنهایی تبعید می شوی و من به معراج می روم.

ای جادوی باطل شده امشب در این رزمگاه آتشی می سازم از هیزم دلدادگی و وابستگی ، در آن جا جام هفت خط آزادی خود را پر می کنم از شراب جانبازی و به امید نابودیت سر می کشم و تیغ پولادین اراده ام را در غلاف اندیشه ام می گذارم زره ایمان را تن پوش خود می سازم و آماده ام تا فردا قبل از خودنمایی خورشید آن سلحشوری باشم که شب و تاریکیت را از هم می درد و همان گونه که فرمانده ام امر نموده است چراغ صبح را روشن می نمایم و بیرق آرمان های خود را بر خیمه گاه تو به اهتزاز در می آورم و این خواهد بود سرنوشت مکرر و مکدر تو تا روز موعود.

 

 

پی نوشت:

این متن رو ۱۴ اسفند نوشتم

خدایا شکرت به خاطر اتفاقی که اون روز افتاد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 22:27  توسط یه شومپکت سردرگم  |