دیروزصبح
صبحش با مامانه دونفری زدیم بیرون از خونه
مهم ترین نکته ی مثبتش این بود که مامانه تصادف نکرد
هیچ کجا رو رو هم نزد آباد کنه
آخه هر وقت میریم بیرون نیس که خیلی تو رارندگی ماهره میزنه یه جا رو خرّم میکرد!!
ماشین رو هم به راحتی پارک کرد و هیچ مشکلی نداشت...خدا رو شکر...
اول حسابی گشتیم و گشتیم و مامانه هم هی غُر زد و هی غُر زد که من همیشه آخرین مغازه خرید میکنم، بالاخره هم متاسفانه از این دستبند حلقه ای هایی که طلا دو رنگه اندازه مچ من گیرمون نیومد منم بالاجبار یکی دیگه خریدم که سر این قضیه خیلی معطل شدیم بعدش رفتیم و من واسه حسابدار عزیز که تازه از حج اومده کادو خریدم و بعدش هم رفتیم یه کم خرت و پرت خریدیم و مامانه هم چون روزه بود همه اش رو بارِ من کرد.
دیگه خریدا تموم شده بود ما هم تصمیم گرفته بودیم که بریم سوار ماشین بشیم برگردیم خونه یهو یکی از دوستای خانوادگی مون رو دیدیم دخترش گفت ارشد دانشگاه تهران قبول شده و چون ما با هم دوستیم من یه عالمه خوچحال شدم.
بعدشم اومدیم خونه دیدم باباهه دستش درد نکنه ناهار غذای مورد علاقه ی من (که البته غذای مورد علاقه ی خودشم هست ) رو درست کرده بود.
امروز عصر
واااای خدا جونم من چقد خوچگل شدم
پاتوقم شد جلوی آینه
هی میرم هی میام
هی ژل میزنم هی تافت میزنم
میبندم
باز میکنم
واااای خدا جونم من چقد خواستنی شدم
از یه سال بیشتره که صبر کردم موهام بلند بشه برم یه مدل مامانی بزنم
یه کم گشتم توی نت اگه عکسی شبیه موهای من پیدا میشه بذارم ولی از هیچ کدوم از عکسا خوشم نیومد
عکس خودمم هم که به دلایل شرعی نمیتونم بذارم!!
امشب
رفتم خونه ی حسابدار عزیز مهمونی.
همه ی مهمونا دوستای دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستانم بودن
حسابدار عزیزم هم خیلی لاغر شده بود که ما هم حسابی دستش انداختیم که عاشق شده و اینا
کپل جان هم لاغرتر شده بود اما روحیه اش خوب بود.آخه کپل دو ماه پیش بعد از اینکه یه سال که عقد کرده بود از نامزدش جدا شد آخه پسره مشروب میخورد و GF داشت اونم به میزان فراوان!!
به روایتی کپل ناکام شد.
قدیمی ترین رفیقم هم که از همه بیشتر دوسش دارم و بهش میگم سپید برفی اونم پارسال عقد کرد اما ما تازه عکس و فیلمای عروسیش رو می دیدیم به نظر میرسه که نامزدش از نامزد بچه های دیگه خیلی سَرتره آخه آقای مهندس هم یه عالمه خوشتیپ و خوچگل بود و هم اینکه یه عالمه باکلاس و پولدار بود خدائیش یه جشن عقد گرفته بودن که همه فک میکردیم عروسیه که اینقد مفصله اصلا همین جشن اولین سالگرد ازدواجش اندازه چند تا جشن عروسی بود یه عالمه کادو بهش داده بود درحد تیم ملی!!
چشم چمنی هم که نامزد کرده اونم با داداش یکی از بچه ها و خونه شون رفته شیراز و جاش یه عالمه خالی بود و نکته ی بامزه اش اینه که چشم هر دو تا شون سبز رنگه.
همین دیگه فقط چشم چمنی و سپیدبرفی متاهل شدن، کپل هم که طلاق گرفته.
راستی قضیه سپید برفی عشق و عاشقی بود.
از اون لیلی و مجنون بازی هایی که از دوران پیش دانشگاهی شروع شد.
یه ده دوازده باری رفتن خواستگاری تا بابای سپیدبرفی رضایت داد!!
آخه آق مهندس خیلی میخواستش.
بابای سپیدبرفی هم چون دلش میخواست دخترش بشه عروس عموش دو سال بود که رضایت نمیداد.
پی نوشت:
امشب همه خیلی خوش خوشان بودیم و کلی خندیدیم.